آخر شبی از تو یک عکس دیدم با آخرین نوه ات. با لبخند مهربانت.غروب جمعه، رفتم روی تخت مادر توی اتاقش خوابیدم. تا چشمم را بستم دیدم یکی دو ساله ام. نفهمیدم چرا. واقعا دیدم یکی دو ساله ام. چشمم را باز کردم متوجه شدم بی هوا درست شبیه یکی از عکس های یکی دو سالگیم در همان خانه خوابیده ام. تقریبا به پهلو با دو زانوی نیم خم و دست هام دقیقا مشابه همان عکس. روی یک بالش مرتفع. خانه شلوغ بود و توی اتاقی که چشم هام را بسته بودم، مونا و حسام و حسین بازی می کردند. چشم هام سنگین شد... صدای بچه ها شبیه صدای بازی خودم و شیدا و نوشین شد انگار... و صدای بیرون مثل همیشه گذشته اش که شلوغ بود و حرف ها در هم میرفت... یکی توی سرم مدام تکرار میکرد که این ها یک جشن مدام بود... تو در یک جشن مدام بودی و نمی دانستی... در یک جشن مدام بودی و نمی دانستی... جشن حالا تمام شده و تو نمی دانستی که در یک جشن مدامی... جشن مدام...در آرامش عمیق حزن آلودی فرو رفتم، انگار که در بغل مادر باشم، انگار که دوباره کوچک باشم و انگار که آن خانه هنوز زنده باشد... آنقدر عمیق خوابیدم که بعد مامان گفت هر چه صدایت می زدیم بیدار نمی شدی...
برچسب:
نویسنده: بهنام مهدوی
تاريخ: دوشنبه
9 بهمن
1402 ساعت: 13:37